۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

کپی‌کاری‌های تهوع‌آور

با بیرون زدنِ کُپی‌کاریِ سریال رمضانی «هفت‌سنگ» از روی دستِ «مدرن فَمیلی»، کسانی دادِ مجازی سر داده‌اند که ای وای این از آن کُپی شد. انگار کُپی‌کاری از بیخ و در جهان چیزِ تازه‌ای است یا کُپی‌کاریِ صدا و سیمایِ ملّی از روی دستِ فرهنگِ جهان‌خوارِ بزرگ پدیده‌ای است نوظهور. انگار نه انگار که پیش از این برکینگ‌بد و فرندز و لاست و غیره و ذالک را هم دوستان جویده‌اند و تاپاله‌اش را از سیمایِ وزین‌مان تقدیم بینندگانِ عزیز کرده‌اند.
زمانی که بشر شروع به نوشتن کرد –از پیش‌ترش خبرِ چندانی نداریم- با دست و د‌ل‌بازی از روی دستِ انسان‌ها و تمدن‌ها و فرهنگ‌های دیگر رونویسی کرد و کتاب رویِ کتاب، لوحه روی لوحه و کتیبه روی کتیبه انبار کرد. چیزهایی چنان تکرار و رونویسی شد و نشانه‌هایِ وجود آن این‌جا و آن‌جا، دهان به دهان و کتاب به کتاب، چرخید که شد واقعیت و کسانی برای پیدا کردن آب حیات و درخت زندگی لشکر کشیدند و خون ریختند. کپی‌کارهای رندِ اورجینال اما هاله‌ای از تقدس پیرامونِ کُپی‌کاری‌های خود می‌کشیدند و در ماشینِ کپی‌کاری، اسطوره را به دین و مذهب تبدیل می‌کردند.
در دنیایِ امروز هم کپی‌کاری مثلِ هر چیزِ دیگری، سرعتی سرسام‌آور پیدا کرده و همچنان بعضی وقت‌ها نمی‌شود اصل را از کپی تشخیص داد و تازه بسیاری از کپی‌ها از اصل‌شان بهترند. سری بزنید به این سایت و ویدئوهایش را ببینید: everythingisaremix.info. خود فرندز هم کپی‌کاری بود از روی سیت‌کام‌های پیشین. بعد از فرندز هم عده‌ای همان فرمان را گرفتند و رفتند. فقط در دنیای امروز رندانِ دیگری ظهور کرده‌اند که هاله‌ای به اسمِ کپی‌رایت دور و ور آثارِ ملّت کشیده‌اند که اگر می‌برید، اگر کپی می‌کنید، دست‌کم آزاده باشید و بگویید.
در کپی‌کاری در سیمای وطنی دو مشکل عمده می‌بینم: اول اینکه کپی از اصل بسیار بسیار بدتر و خام‌دستانه‌تر است. دومی این است که اصلِ جنس لایه‌ای دارد که کپی‌کار وطنی معمولا متوجهِ آن نیست. فرندز نقشه‌ای دقیق از مفهوم رفاقت و عشق و رابطه‌ی آمریکایی است. فرندز به جز کمدی بودنش، سریالی‌ست آموزشی برایِ فهمیدنِ اخلاقِ رابطه با جنس موافق و مخالف، از زاویه‌ی دیدِ انسانِ سفیدپوستِ متوسطِ نیویورک‌نشین. کدام کمدی تلویزیونیِ ما نظامی اخلاقی را آموزش می‌دهد؟ کمدی و طنزِ ما اساساً پشتِ سنگرِ احمقانه‌ی «هر چیزی نقدپذیر است» و «داریم نقد می‌کنیم خب» پنهان شده و حواسش نیست طنز هم بد نیست نظامی اخلاقی داشته باشد. این یکی تهوع‌آور است.

دیگر اینکه محصولاتی این چنین کُپی شده، نمونه‌ی دیگری است از پدری‌ای که دولت‌مان در حق ملت‌مان می‌کند. پدر می‌گوید آن جنسِ اصل بد است و برایِ جهاز هاضمه بیماری‌زا. ای فرزند! بشقاب‌ت را به زور از روی سقف‌ت برمی‌دارم و خودم چیزی زیر سقف‌ت می‌فرستم پاک، مغذی و مقوی. تبدیل شدن زوجِ همجنس‌گرای مدرن فمیلی به زوج معمولیِ هفت‌سنگ، تنها پرده‌ی کوتاهی از این نمایش پدر و فرزندیِ جاری بینِ دولت و ملّت است.

۱۳۹۳ خرداد ۲۹, پنجشنبه

اسپانسر مضحکه

با حسابی سرانگشتی در مضحکه‌ی «همون هنرمندان اسپانسری که رفته‌ن برزیل» معلوم می‌شود سفر به برزیل و اقامت در آن کشور برای چند روز و دیدن چند تا بازی از نزدیک و قر و قمبیلی به کمر انداختن، دویست میلیون تومان هزینه دارد. می‌شود حدود شصت هزار دلار. می‌شود خیال کرد سر و ته ماجرا با 30 هزار دلار هم هم‌آمدنی است. یعنی بسیاری از ما که حسودی می‌کنیم به هنرمندان عزیز که با اسپانسر رفته‌اند تا چند روزی شلوارکی به پا کنند و شکمی از عزا در بیاورند و عکس‌های کول سلفی با پرچم ایران بگیرند، این سی هزار دلار ته جیب‌مان پیدا نمی‌شود که نمی‌شود. حالا تو هی بگرد. آن هنرمندان عزیز هم جیب‌شان خالی‌تر از ما. وگرنه که نه اسپانسری لازم بود نه قشون‌کشی‌ای و نه محمدرضا شریفی‌نیایی. می‌توانستند با رفقا بروند برزیل و چار تا عکس پاپاراتزی ازشان در بیاید و برود توی صفحات «عکس‌هایی که تا کنون ندیده‌اید» فیسبوک و قال قضیه کنده شود. کون تابناک و خبرآنلاین و غیره و ذالک هم نسوزد و نیازی هم به جوابیه‌های آبکی نباشد با این استدلال که «خوب کردم دو میلیارد خرج کردم. بقیه هم دارند هزار هزار میلیارد می‌زنند به جیب و دو میلیارد که سهل است.»
این که ته جیب ماها سی‌هزار دلار پیدا نمی‌شود عیبی ندارد. ولی آخر آنانی که خودشان را به تلویزیون و سینما و فرهنگ بخش‌نامه‌ای مملکت فروخته‌اند دیگر چرا؟ اگر این همه برای این است که باز هم با اسپانسر بروند جام جهانی چه حاصل؟ نباید شیشکی بست؟

۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

«افکار عمومی» پدیده‌ای‌یه که نسبت به وقایعِ یکسان، واکنش‌هایِ متفاوتی نشون می‌ده. گرچه تصاویر لیلا حاتمی توی کن، واکنش‌های زیادی بین این‌وری‌ها و اون‌وری‌ها برانگیخت، اما تصویرِ نیکی کریمی هیچ حادثه‌ی مهمی شمرده نشد. داعش ماه‌ها تویِ سوریه و شرقِ عراق سَر می‌بُرید، اما وقتی فاصله‌ش با مرزِ ایران کم شد، تبدیل شد به موضوعِ لوده‌بازیِ عزیزانِ فیسبوکی. توی یه سطحِ دیگه ازدواجِ مهناز افشار نظرات رو قطار کرد، ولی سفرِ هیاتِ «نویسندگان و هنرمندان» (با حضور مهناز افشار) به برزیل برای تماشایِ بازی‌ها تقریبا بدون سر و صدا برگزار شد. واکنش‌ها به پایین کشیدنِ نجفی و تصاویرِ تاپ‌لسِ گلشیفته فراهانی هم کاملاً متفاوت بود.
افکار عمومی برایِ سنجیدنِ امور تقریبا بی‌ارزشه، در صورتی که با درنگیدن در موردِ امورِ واقع و مقایسه‌یِ اون‌ها با هم، می‌شه به خوبی فهمید که گرایشِ افکارِ عموم به  چه سمتی‌یه.

به بهانه‌یِ رسیدنِ داعش به سرِ خطِ خبرها، پیشنهاد می‌کنم بیایید و یه کار مثبت بکنید و این فصل از کتاب «ظلم، جهل، برزخیانِ زمین» رو بخونید.

از متن:
«در سال 1921 وینستون چرچیل، فرمانده‌ی نیروی دریایی بریتانیا، با توجه به نیاز کشتی‌ها به سوخت، منطقه‌ای را که امروز عراق خوانده می‌شود، یک کشور مستقل نامید. استقلالِ آن مجموعه‌ی قبایل چه معنا و حاصلی داشت جز اتلاف صدها میلیارد پول نفت برای خرید مقادیری هنگفت جنگ‌افزارِ پیشرفته، سر هم کردن موشک‌های میان‌برد و ریختن آن‌ها بر سرِ همسایگان؟ مبالغی عظیم، بسیار عظیم‌تر از آنچه اسپانیایی‌ها در کشتی‌های پر از طلا و نقره از قاره‌ی جدید بیرون آوردند، اسماً وارد عراق شد اما، در واقع و در نیمه‌ی راه، به کیسه‌ی شرکت‌های جنگ‌افزارساز در غرب رفت، و مردم عراق همان نابرخورداران در برزخِ میان سنّت و تجدّد باقی ماندند.»

http://mghaed.com/books/Injustice/pdf/chap1.pdf

۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

درباره‌یِ حضورِ شورت

امثال شاهین نجفی و دوستان، بیش از آنکه بتوانند تغییری در شرایطِ کنونی پدید بیاورند، خود فراورده‌یِ شرایطِ کنونی‌اند. شرایطی که از سویی از پروراندنِ هنر (در ساده‌ترین معنایِ آن، یعنی مهارت) عاجز است و از سوی دیگر هر کسی را که زیستنی می‌خواهد ذرّه‌ای متفاوت با زیستنِ بخشنامه‌ایِ دولت، به بیرون از مرزها می‌راند. نتیجه اینکه ایرانیانِ بسیاری به شیوه‌یِ ناصرالدین شاه روانه‌یِ فرنگ می‌شوند و مایه‌یِ سرافکندگیِ مرز و بومِ کوروشِ کبیر که منشورش کونِ دو عالم را پاره کرده.
نجفی هم می‌توانست همینجا بماند و ماهی یکی دو بار مزخرفاتش را در کنار محسن یگانه و فرزاد فرزین در سالن همایش‌های برجِ میلاد به نمایش بگذارد و پولِ خوبی هم به جیب بزند. ما هم می‌گفتم مفتِ چنگش. می‌توانست حتی موسسه‌ای به نام پاسخ برایِ خودش باز کند و کسانی را با اندیشه‌هایِ نابِ آن‌وری نشئه کند. باز هم می‌گفتیم مفتِ چنگش. اما شد آنچه شد. پایین کشیده شد در حالی که شورتی هم در کار بود. هیچ اهمیتی هم ندارد البته. در تاریخ پایین‌کشیدن‌هایی بوده‌اند بدونِ شورت و بسیار موثرتر.
به گمانِ من، دِرنگیدن در مورد شرایطِ پیش از پایین آمدنِ شلوار نجفی -بدونِ توجه به حضورِ شورت- بسیار روشنگرتر از دعوا بر سرِ آن است. شرایطی که بعد از بالا کشیده شدن هم تغییرِ چندانی نکرده و می‌شود همچنان به همان سرعت و دقت به آن اندیشید.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه

خبر کوتاه است: «مردی با موتورش رفت زیرِ بی‌آرتی.» اما اصلِ ماجرا اینجاست که هر روز مردان زیادی با موتورشان می‌روند زیر بی‌آرتی. وگرنه که آمارِ مرگ و میرِ جاده‌ای‌مان از تلفاتِ جنگِ عراق و آمریکا بالاتر نمی‌زد.
از نظرِ بخشِ اعظمِ پوزیسیون و اپوزوسیون، قوانین راهنمایی و رانندگی برایِ خوشگلی‌ست، در حالی که کاربردِ مهمِ آن پُر کردنِ جیبِ «اینا»ست. تویِ همین شرایط سرهنگِ شهردار پاهایش را تویِ یک لنگه کفشِ چرمِ مشهد کرده که هر چه زودتر کاری کند تمامِ تهرانی‌ها و حومه‌یِ تهرانی‌ها، دست‌کم روزی یک بار از خیابانِ ولیعصر گذر کنند. تویِ این بلبشو موتور که سهل است، شُتر هم با بارش می‌رود زیرِ بی‌آرتی و یکی از آن ته داد می‌زند «کرایه‌ت».

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

رگتایم: زایشِ سرزمینِ رویایی

«رگتایمِ» دکتروف را یکی دو سال پیش تا نیمه خوانده بودم. چند روز پیش یک بارِ دیگر رفتم سراغش و این بار تا ته خواندمش. آن زمان چیزِ زیادی از آن نمی‌فهمیدم. نمی‌فهمیدم کتاب دارد سیمایِ پر تب و تابِ زایشِ آمریکایِ مدرن از دلِ تاریخ و جغرافیا و سرمایه را در اویلِ قرنِ بیستم روایت می‌کند. زمانی درست چسبیده به آغاز «جنگِ بزرگ» که بعدها به جنگِ جهانیِ اول معروف شد.
 دو تصویرِ سینمایی هست که تویِ ذهنم به سمبلِ آمریکا تبدیل شده است. یکی در «افسانه 1900» و دیگری در «پدرخوانده 2». هر دو هم کمابیش شبیهِ همند. کشتیِ مهاجرانی که از اروپا رویِ هم تلنبار شده‌اند و عرضِ اقیانوسِ اطلس را پیموده‌اند، به دیدرسِ خشکیِ آمریکا می‌رسند و یکی فریاد می‌زند اَمِریکااااا. آمریکا رویا بود، آمریکا رویاست، دوست‌داشتنی و دست‌نیافتنی. آمریکا بهشت و جهنمی است که زمینیان ساخته‌اند. آرمان‌شهری قرنِ بیستمی.
رگتایم درباره‌یِ آدم‌ها نیست. رگتایم داستانِ منسجم ندارد. نمی‌توانید بعد از خواندنِ رگتایم بگویید درباره‌ی مردی است که تویِ خاطراتِ بچگی‌اش گم شده و برایِ پیدا کردنِ معصومیتِ از دست رفته، دست به دامنِ بازی‌هایِ زبانی شده. رگتایم، مانند رویایی است که نمی‌توانید به آن چنگ بزنید و تویِ مشت‌تان بگیریدش.
اما منظورم این نیست که رگتایم پخش و پلا و ریخته و پاشیده است به سبکِ خیلی از داستان‌هایِ مدرن و پست‌مدرنِ به دردنخور. همان‌طور که گفتم رگتایم ماجرایِ زایشِ آمریکا است. رگتایم درباره‌یِ آمریکا است. آمریکا شخصیتِ محوریِ آن است. چگونه می‌شود رمانی نوشت که زایشِ کشوری، آن هم نه هر کشوری، را روایت کند؟ مجبورید میان تاریخ و رویا غوطه بخورید. کاری که دکتروف در رگتایم می‌کند و پیچ و تابی سرگیجه‌آور از سرنوشتِ درهم پیچنده‌یِ انسان و ماشین و کارخانه و سرزمین و راه‌آهن و اعتصاب و آنارشیسم و سرمایه و خریدِ فله‌ایِ آثار هنری و سیاست و مهاجر و ثروت و فقر و سیاه و سفید می‌آفریند. گردبادی که اختیارِ انسان، اگر خوش‌اقبال باشد، تنها لحظه‌ای در دستانِ خودِ اوست. لحظه‌ای که بتواند چیزی برایِ فروش پیدا کند و بفروشدش و برایِ همیشه حسابِ خودش را از حسابِ طبقه‌یِ کارگر جدا کند. جز این، آمریکا به رودخانه‌ای می‌ماند که آدم و ماشین و ثروت، الابختکی درونِ آن ریخته می‌شود و مهاجران، به امیدِ صیدِ طلا، با سر درونِ این رودخانه شیرجه می‌روند. شیرجه‌ای تاریخی که هنوز هم بسیاری تلاش می‌کنند ویزا بگیرند و خودشان را به تخته‌یِ پرش آن برسانند.