۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه


مدرس یک زمانی مجری برنامه‌یِ دوست‌نداشتنی‌ِ نیم‌رخ بود. چند ماه از مجری‌گری‌ش گذشه بود و با تیپ و ظاهرِ استانداردِ نوجوون‌هایِ پایتخت‌نشین در دورانِ خاتمی توی برنامه ظاهر می‌شد. یادمه یک روز بیننده‌ای انتقاد کرده بود که این چه وضع و ظاهری است؟ غربی‌ شده‌اید؟ یا یه چیزی تویِ همین مایه‌ها. پاسخِ مدرس، پاسخی بود که از اون زمان تا الان چون چراغی در دیده‌یِ من می‌درخشد. پاسخش این بود: این ظاهریه که اکثرِ بیننده‌های این برنامه از من خواستن و من دارم چیزی می‌پوشم که به سلیقه‌یِ اونا نزدیک باشه.
اون زمان برام این سوال مطرح بود که آیا این مجری خودش هیچ سلیقه‌ای برای انتخابِ پوشش نداره؟ ینی چیزی رو که می‌‌پوشه دوست نداره؟ فردیت و طرزِ فکر نداره؟
این روزها می‌شه زیر نوری که از چراغِ مفهومِ «سلبریتی» می‌تابه اون ماجرا رو تماشا کرد. سلبریتی‌ها آدم‌هایی هستن که هزاران، صدهزاران و حتی میلیون‌ها نفر می‌شناسن‌شون و اخبارشون رو دنبال می‌کنن. هزاران نفری که احتمالا فرصتِ حرف زدن با شخصِ سلبریتی رو هیچ گاه نخواهند داشت. اما آقا یا خانمِ سلبریتی باید همیشه رضایتِ این هزاران نفر رو
در نظر بگیره و حواسش باشه که «افکارِ عمومی» رو نخراشه. سلبریتی‌ها برایِ کسانی زندگی می‌کنن که هیچ گاه ارتباطی مستقیم با اونها نخواهند داشت.
سلبریتی‌ها تجسمِ فانتزی‌هایِ عامیانه‌ن.

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

زورِ تصویر


یکی از مهم‌ترین نکات در موردِ ربوده شدنِ مرزبان‌هایِ ایرانی، تصویرِ ربوده‌شده‌ها و بعدتر تصویرِ صحنه‌یِ ربوده شدن‌شونه. چیزی که باعث شد این موضوع این قدر اهمیت پیدا کنه انتشارِ تصویر بود، تصویرِ پنج سربازی که پشتِ تپه‌ای نشونده بودن‌شون و دست‌هاشون رو از پشت بسته بودن و مردِ مسلحی با صورتِ پوشیده و لوله‌یِ تفنگ در هوا، کنارشون ایستاده بود. 
مدتی پیش انتشارِ تصویرِ آتیش‌سوزیِ یه کارگاهِ خیاطی تویِ جمهوری یه هیاهویِ دیگه به پا کرده بود.
پخشِ تصویرِ چهره‌یِ یه شخصیتِ دینی، که از چهارده معصوم هم نیست، هیاهویِ دیگه‌ای رو حول و حوش فیلمِ رستاخیزِ درویش به پا کرده. توجّه به اینکه سال‌هاست شخصیتِ امام حسین و شخصیت‌هایِ دینیِ دیگه تویِ تعزیه حضور داره و نقش‌پوش‌هایِ تعزیه این شخصیت‌ها رو بازی می‌کنن و از زبونِ اون‌ها و تویِ فرمِ دستگاه‌هایِ آوازِ ایرانی می‌خونن، می‌تونه تاکیدِ دیگه‌ای باشه به اهمیتِ تصویر.

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

روسیه دیر به لوکوموتیوِ قدرت و ثروتِ جهانی رسید و وقتی هم که رسید، پولی تویِ جیب نداشت و شرطش را رویِ طرفِ بازنده بسته بود. روسیه جنگِ سرد را باخت. جهانی شدنِ زبانِ انگلیسی با لهجه‌یِ آمریکایی زمینه‌یِ پدید آمدنِ سوپرمارکتی 724 با شعبه‌هایی در همه جایِ جهان، از فرهنگِ آمریکایی پدید آورد. آی‌فون و هالیوود محصولِ اصلیِ این فروشگاهِ زنجیره‌ای شد و امسال «12 سال بردگی» اُسکار گرفت تا هیچ کس هیچ گاه فراموش نکند که آمریکایی‌ها چقدر پشیمانند از بردگی کشیدن از سیاهانِ وارداتی از دلِ آفریقا.

شاید اگر روسیه زودتر به لوکوموتیو رسیده بود و بلیتش در جنگِ سرد برده بود، امسال فیلمِ «12 سال در پترزبورگ» جایزه‌یِ آداموف را می‌برد تا هیچ گاه یادمان نرود روس‌ها چقدر بابتِ سرف‌داری‌هایِ قرون‌ وسطایی‌شان سرافکنده‌اند. 

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

ایستاده مُرد ادوارد نیوگیت. شاید باورتون نشه، ولی وقتی مُرد جایِ چندین زخمِ قدیمی روی سینه‌ش بود و پوستِ پُشتش مثلِ پوستِ صورتِ دختریِ باکره صاف. ادوارد و دار و دسته‌ش سه بار حمله‌‌یِ ارتشِ دولت رو عقب روندن و 1470 سرباز، 15 تا سرگُرد و 3 تا سرهنگ رو پوست کَندَن و گوشت و استخون‌شون رو به درختایِ خُشک‌شده از خُشک‌سالی آویزون کردن که دسته‌هایِ بعدیِ دولت بدونن سرنوشت‌شون چی خواهد بود. دسته‌هایِ بعدی تنها چشم‌شون به استخونایِ دسته‌هایِ قبلی افتاد. لاش‌خورا گوشتایِ تن‌شون رو ظرفِ یکی دو روز می‌خوردن.
بگذریم.
وقتی ادوارد مُرد ادوارد نیوگیت، 132 زخمِ شمشیر و 267 گلوله‌‌یِ کامبرین و 3 تا گلوله‌یِ توپ رویِ پوست و تویِ تنِ خودش داشت از اون جنگِ آخر. بعد از اینکه ادوارد مُرد و دیگه حرکتی نکرد، کسی جرات نداشت بره طرفِ جنازه‌ش. کسی نبود خاکش کُنه. همه منتظر موندن تا موقرمز از اون طرفِ دنیا بیاد و یه دستی جنازه‌یِ ادواردو کول کُنه و ببره جایی که باید می‌بُرد. هیچ لاش‌خوری تا اومدنِ موقرمز، حتّی نوک‌ش رو به گوشتِ جَسدی از اون جنگِ آخر، نزدیک هم نکرده بود.

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

  1. دیروز برای خودم یک بطری دوغ خریدم। از این دوغ‌های محلی که تویش نعناع هم دارد। یخچالم کوچک است و تا دو سه روز پیش که تمیزش کردم، نمی‌شد تویش آب گذاشت که یخ بزند। بس که برفک گرفته بود। حالا اما می‌شود یکی دو تا لیوان تویش جاساز کرد। دیشب دو تا لیوان را تا یک سوم پرِ آب کردم و گذاشتم توی جایخی। دوغ ریخته‌ام الان توی یکی از لیوان‌ها و مشغولِ خوردنِ دوغِ خنک هستم। آبِ جو سراغ ندارید؟
  2. شنبه خروجی شماره‌ی قبل بود। حالا روزهای خوبِ بعد از خروجی است। مثلِ همیشه استرسِ مطالبی را دارم که قرار است آماده کنم।
  3. هارد اکسترنال قبلی‌ام گم شد। با تمام فیلم‌ها و موسیقی‌ها و فایل‌هایی که تویش بود। تویِ مجله چیزهایی در موردِ گم شدنِ هاردم نوشتم। امروز رفتم و یک هارد دیگر که ظرفیتِ بیش‌تری دارد خریدم। می‌خواهم فقط فیلم بریزم رویش। نتبوکم بعد از مدت‌ها کمی نفس می‌کشد।
  4. کافه آوانسن بوی زیرزمینِ نمناکی را می‌دهد که ده سال کسی تویِ آن سیگار کشیده باشد। نروید به چنین کافه‌ای।
  5. وبلاگم خاک می‌خورد।
  6. می‌خواهم کچل کنم।
  7. مرا چه می‌شود؟

۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

زندگی پوستِ خنکِ شانه‌های برهنه‌‎ی زنی است.‏

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

همیشه نشسته‌ام و فکر می‌کنم دارم چیزهایی می‌نویسم। با خودم یا آدم‌های تویِ ذهنم حرف می‌زنم। اما وقتی می‌آیم فکر کنم که چه چیزی می‌گویم، می‌بینم هیچ کلمه‌ای نیست। بازی گفتن است فقط। بازی نوشتن.